تبليغاتX
تلگراف -

تلگراف

about everything and nothing

 

 



وقتي روي يكي از تخت هاي اورژانس  بيمارستان رازي اهواز كه تميز تر از بقيه بود دراز كشيدم و پرستار پرده هاي چرك دور تخت را كشيد حس كردم صداهاي پشت اين پرده شبيه همان صداهايي است كه در فيلم هاي جنگي و بيمارستان هاي مخروبه زير بمب و گلوله شنيده ام.مردي  مدام خانم دكتري را صدا مي زد كه هم سن و سال من بود و وقتي در مقابل تجويز آمپول ديكلوفناك مقاومت كردم كه از رده خارج است  متعجب نگاهم كرد!

دكتر جوان آمد و با ترس سرش داد زد مواد مصرف كرده اي؟ بقيه موادي مصرف نكرده اند و حالشان از تو وخيم تر است اما مرد مدام داد مي زد دارم مي ميرم.

من چند دقيقه اي دراز كشيدم و صداها را گوش دادم بعد پرستار آمد و خواست سرم را وصل كند گفتم بد رگم!رگ اصلي را سخت پيدا مي كني اما بي توجه به حرفم مويرگي را انتخاب كرد و سوزن را چندين بار فرو برد و بيرون آورد.چند قطره از خون روي تخت ريخت جاي سوزن كمي باد كرده بود نمي ترسيدم اما نگاه مرد عربي كه از لاي پرده زل زده بود بهم حالم را بدتر مي كرد......بعد از ۲۰ دقيقه اي كه سرم كوچك تمام شد و چند بار بلند داد زدم تا پرستار سوزن را از رگم بيرون بكشد. تازه متوجه شدم لكه هايي كه روي تخت  است لكه هاي خون است مثل خون خودم كه حالا خشك شده بود و به لكه اي كوچك تبديل شده بود.

صداهاي پشت پرده كمتر نمي شد با آنكه حدود يك نيمه شب بود .انگار جنگ هنوز مانده در اهواز....هر چند كارون زيبا است و آرام ....رود بزرگي كه كنار بيمارستان دراز كشيده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:59  توسط سحر  |