تبليغاتX
تلگراف

تلگراف

about everything and nothing

 

 

و اینک پاییز رسید پررنگ و میوه

چه دیر پا بود انتظارمن

پانزده بهار سراسر شادکامی

زمین را در آغوش کشیدم

وهرگز ازآن جدا نشدم

تا پاییز راز خفته خود را

در جانم زمزمه کرد

 

آنا آخماتوا

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:52  توسط سحر  | 

 

روز به دنبال روز گذشت

همه چیز اتفاق افتاد،مثل همیشه

اما تنهایی بود که همواره

در همه چیز روان بود.......

 

من این روزها در کنج ساکت خانه نشسته ام و لحظاتم را که یا به تنهایی می گذرد یا به سکوت می کشم...اگر بی انصاف نباشم باید بگویم از قربانی کردن این لحظه ها خوشحالم...انقدر درباره خودم فکر کرده ام که گاه می فهمم اصلا خودم را نمی شناختم.مثلادانسته ام معمولا از هر چه دارم دلزده ام و وقتی چیزی را از دست میدهم یادم می افتد چیز باارزشی بوده.یا اینکه فهمیده ام وقتی بیکارم راحتتر می توانم فکر کنم و تصمیم بگیرم.حالم بهتر است و دارم یاد می گیرم به تمام لحظات روزمره ام جور دیگری نگاه کنم...می دانم همه دلتنگی ها می گذرند و همه چیز بهتر می شود.دارم راهم را پیدا میکنم انگار.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:44  توسط سحر  | 

 

دستان گشاده ات را به سویم

دوست میدارم

اما ازین دام دانه گندم رویاها را

برنمی چینم

که بال های زنان را دیده ام

ـآنان که ترا عاشق شدندـ

که همچون شمع آب گشتند

تا لبانشان به دانه های دام تو رسید

***

سرورم!داخل شدن به قلب من

دشوار است

زان رو که بیرون شدن از آن

ناممکن!

 

پ.ن:این روزها می گذرند و من مدام صدای سوت کتری و بوی عود و نیمرو خوردن های کنار رودخانه را مرور میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:12  توسط سحر  | 

 

امروز وانس را دیدم....عجب فیلمی بود از آن فیلمهایی که برای مدتها در ذهن می ماند با آنکه موزیکال بود اما پر معنا و مفهوم انسانی بود...این روزها پر از احساسات متناقضم دلم می خواهد  حرف بزنم اما نمی شود دلم می خواهد گلایه کنم اما نمی شود دلم می خواهد خودم را سرزنش کنم می خواهم قبول کنم اشتباهاتم را اما از فکرش هم خجالت میکشم.........فکر کنم فقط باید سکوت کنم

 

****

حتمن تا الان خیلی ها درباره عباث جعفری نوشته اند من او را خیلی نمی شناختم فقط یکبار در سفر به خوزستان با هم همسفر بودیم آنقدر به نظرم قوی می امد که وقتی شنیدم در رودخانه نپال گم شده باورم نشد...شاید یک روایت کوتاه از آنچهبه خاطر دارم دل دوستانش را تسکین دهد.

قیافه اش مثل مردان ۲۸ ساله بود تا وقتی عینک دودی اش را برنداشته بود فکر می کرد م شاید یکی دوسال از من بزرگتر باشد هرچند نگفت دقیقن چند ساله است اما خیلی از من بزرگتر بود.عباث جعفری خوش رو و مهربان بود اما به نظر من خیلی اهل ارتباط گرفتن با ادم ها نبود  من و سارا در طول سفر مرعوب لنزهای بزرگ و دوربین و وسایل جالبش بودیم تا وارد هواپیما شد گفتم عجب حرفه ای است...از کفش ها و عینک و ساعتش فهمیدم اهل سفر است اما اصلا نمی دانستم کیست ؟

بعد یک شب در لابی هتل نشسته بود و خاطره میگفت برای چند نفر من و سارا هم خودمان را چپاندیم در جمعشان می گفت:یکی از وحشتانکترین جاهایی که رفته رودخانه پر از اجساد پوسیده بوده در هندوستان می گفت زنش وارد رودخانه نشده اما خودش تا زانو وارد اب آلوده شده و عکاسی کرده.من و سارا چشممان گرد شده بود.تحسین آمیز بود واقعاْ...بعد در پاسخ به کنجکاوی من درباره ابزار و وسایلش گفت هر کدام را از گوشه ای از دنیا خریده...تمام خاطره من از عباث جعفری همین است اما همیشه نسبت به او احساس شیفتگی و تحسین کرده ام.امیدوارم که روح سفر کرده اش ارام بگیرد چه باشد چه نباشد شهامت و جسارتش در یاد همه می ماند....

من از این سرنوشت شوم که در کمین همه ادم هایی است که زیاد سفر می کنندآنهم سفرهای عجیب و خطرناک می ترسم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 23:16  توسط سحر  | 

 

 

تنهایی ای

آن سان که حتی سایه ات با تو

گاه آید و گاه نمی آید

در بی پناهی ها

.......

خسته ام از گذشتن و نگذشتن روزها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:20  توسط سحر  | 

 

 

بعضی وقت ها بهترین تصمیم در ناباوری و بهت در شک و تردید گرفته می شود.شاید بد نباشد یکبار دیگر بگویم تصمیم دقیقًا چیست........

تسلیم شدن در برابر غلبه یک دسته از عوامل تاثیر گذار بر دسته دیگر

 

برگی گسست ازدرخت وگفت:

"می خواهم به زمین فرود بیایم"

باد مغرب برخاست و مسیرش را تغییر داد.

برگ گفت:"پس به جانب شرق روانه می شوم"

باد مشرقی با شدتی بیشتر وزید

برگ گفت:"عقل حکم می کند راهم را عوض کنم"

باد شرق و غرب با قدرتی برابر در هم آمیختند

برگ گفت:"رای من بر تعلیق است"

وچون هر دو باد فروکاستند،برگ با شادمانی فریاد زد:

"حالا تصمیم می گیرم فرود بیایم"

نتیجه اخلاقی نگو حرف مرد یکی است

طبق مصلحت تصمیم بگیر...زیرا تصمیم تو هر چه باشد نقشی در آن نداری

جی.جی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22:14  توسط سحر  | 

 

 

پای بر من لغزاندی

و در انزوای کوچه دو دلی

خزیدی

ومن و شب

-دو بازنده-

ساتگینی سترگ

از اشک

در کشیدیم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 22:37  توسط سحر  |