تبليغاتX
تلگراف

تلگراف

about everything and nothing

 

 

امروز چيز مهمي را درباره خودم فهميدم...اينكه وقتي صداي اطرافم را نمي شنوم ،ديگر حضور آدم ها را احساس نمي كنم. 

انگار فيلم نگاه مي كنم به همين خاطر هر كاري كه دوست دارم انجام مي دهم به ديگران زل مي زنم،ده بار از پله برقي هاي مترو بالا و پايين مي روم براي اينكه يك فريم!!عكس بگيرم .راحت دوربين را  به سمت جوراب سوراخ زني كه صندل پوشيده مي گيرم... يا حتي يك ربع روي پله خانه همسايه مي نشينم براي اينكه نواي دلچسبي را با ديدن كش و قوس دادن گربه چاق محل تجربه كنم.جالب اينجاست كه حس مي كنم مردم هم مرا نمي بينند.وقتي گوش هايم پر از موسيقي است نه چيز ديگري.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:18  توسط سحر  | 

 

از آن روزهايي است امروز كه دوست ندارم كنج اتاقم و نواي موسيقي بينظيرم را ترك كنم براي رفتن به روزنامه!

اين روزها احتياج دارم بيشتر اوقاتم مال خودم باشد گوشه اي بخزم و به تخيلات عجيب و غريبم عمل كنم.زندگي بد جور اين فرصت ها را مي دزد از آدم.من به اندازه عمر نوح براي خودم فقط خودم !وقت لازم دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:15  توسط سحر  | 

 

تو آنجا بودي

دور از دسترس من

دور از خودت

تو آنجا بودي

در جايي كه نه آنجا بود

نه اينجا

بيژن جلالي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:4  توسط سحر  | 

 

امروز عيادت حبيب كاشاني خيلي چيزها را فهميدم...مثل اينكه رابطه فوتبال و سياست چقدر قوي است و من همانقدر از سياست بيزارم كه از فوتبال.

نمي دانم شايد حضور در مراسم ۲۴ آوريل ارمني ها به بهانه نژاد كشي ترك ها اين دلزدگي را بيشتر كرده....

يادم باشد از تفاوت زياد ارمني ها و يهودي ها بنويسم....

اين روزها پراكنده و سرحالم خسته ام اما نه آنقدر كه بخواهم از موسيقي بي نظيري كه تازه كشفش كرده ام وازهستي گل هاي باغچه كوچكمان كه زود تمام مي شود خوشحال نباشم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط سحر  | 

 

ديروز با آنكه اوقات شلوغي داشتم اما فراموش نكردم كه روز شورا هاست .حالا كه از بد حادثه اين حوزه خبري من است .مجبورم چند كلمه اي درباره اش بنويسم ...مجبور نيستم اما اين حق را دارم!ندارم؟!!

من ازحضور در  اين شوراي شهر چندان خشنود نيستم بي تحرك و مرده است.به قول هادي ساعي ما خبر نگارها تا در محل ويژه مستقر مي شويم ‹يادمان مي افتد گرسنه ايم ›با هم حرف مي زنيم خوراكي مي خوريم...انگار در حال تماشاي يك نمايش ايم.من خميازه مي كشم تا شايد يكي حرفي بزند و كسي جواب دندان شكني بدهد !!كه البته به ندرت اين اتفاق مي افتد با اين اوصاف من دو نفر در شوراي شهر تهران را بد جور دوست دارم.۱:حسن بيادي ۲:عباس شيباني

دليلش را حدس بزنيد!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:40  توسط سحر  | 

 

امروز براي اولين بار مراسم مذهبي يهوديان در كنيسه را ديدم.يك كنيسه ۴۵ ساله در يوسف آباد كه از داخل كوچه كسي نمي توانست حدس بزند ؛كنيسه است.

 كنيسه ها معماري خاصي ندارند به خاطر فشار هاي حكومتي در مقاطعي از تاريخ.فضاي داخل كنيسه هم تلفيقي از مسجد و كليسا است.

نقوش اسليمي با خط عبري و صندلي هايي كه به رديف چيده شده بودند حتي بالكني كه محل عبادت زنان بود و كاملا از طبقه پايين جدا شده بود.اين يكي خيلي شبيه مسجد بود.بعضي از مردها كفش هايشان را در آورده بودند اما اكثريت با كفش وارد كنيسه شده بودند.مردهاي يهودي هنگام نماز لباس خاصي دارند بر عكس زنانشان.آنها كلاه كوچكي بر سر مي گذارند و پازچه اي سفيد رنگ را به شكل شنل روي دوش مي اندازند.

يهودي هاي ايران  آدم هاي عجيب و غريبي نيستند...اما نمي دانم چرا دلم به حالشان مي سوزد.چشم وابروي مشكي و نگاه خشن اشان نشان مي دهد كه از نژاد سامي اند اما اگر همه آنها را در جايي به جز كنيسه مي ديدم نمي توانستم بفهمم يهودي اند. نمي دانم  دقيقا چه فرقي اما با مسيحي ها متفاوت اند  و البته با مسلمان ها با اينكه ايراني اند.

رفتارشان خوب بود و...محافظه كارانه و خلاصه من از حضورم در آنجا كلي ذوق كردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:1  توسط سحر  | 

 

آن‌چه به آب‌هاى جهان مربوط است

                                   به من هم ؛

 

 آن‌چه به درياها

به قطره‌هاى گمشده باران مربوط است                                                                                   

                                   به من هم؛

 

 

 آن‌چه به اشك‌هاى تو مربوط است

 آن‌چه به انسان، به گياه، به دشت‌ها و تنهايى

 به قمقمه‌هاى كوچكى كه غربت ما را

 به شهرها مى رساند

                      به من هم مربوط است.‎

 

آن‌چه به تشنگى، زخم آدمى

 به گمشدن‌هاى در بيابان و اين جهان مربوط است

                     به من هم مربوط است.

 

 

 

ربط آب و من

               ربط باد و گياه

                 ربط خداوند و آدمى است.

 

 من به آب مربوطم

 به چراغ، چارراه

به تو، گريه، هراس؛

به گنجشك‌هاى گم شده

به تو دير به خانه مى‌رسى يا نمىرسى

 من به من، به تو، به تن، وطن مربوطم

         اين‌جا

                 تنها جايى است

         كه به هيچ‌كس مربوط نيست.

               

ه. مسیح

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:11  توسط سحر  |