تبليغاتX
تلگراف

تلگراف

about everything and nothing

 

 

بعد از ظهرهاي روشن بهار دلم مي خواهد جاي ديگري باشم.جايي دور از اينجا كه هستم.تنهام و مي دانم اگر غير از اين بود باز هم تنها بودم.چيزي نيست تا به خاطر نداشتنش حسرت بخورم.به جز اينكه نمي دانم چه چيز كم دارم.چه چيز اين عصر هاي دل انگيز را برايم بي معني كرده با آنكه مي بينم و می دانم زيبا هستند....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:33  توسط سحر  | 

 

 

با مدعي نگوييد اسرار عشق و مستي

تا بي خبر بميرد ازدرد خودپرستي

تمام امروز در ذهنم كلمات اين بيت را جستجو مي كردم...تصميمي داشتم اما منصرف شدم از آن تمام دليلش در همين بيت خلاصه شده...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:13  توسط سحر  |