تبليغاتX
تلگراف

تلگراف

about everything and nothing

 

ديروز سوار اتوبوسي شدم كه راننده اش زن بود.اتوبوس هاي  بي آر تي كه در يك مسير مشخص در شهر تردد مي كنند.گفتم چه كاره ام و شماره اش را گرفتم براي گزارشي از زندگي او و اندك رانندگان اتوبوس راني تهران...مدام سفارش مي كرد در حمايت از زنان بنويسم....

اما من اين روزها به اين فكر مي كنم چه كسي براي من !!در اين دنياي مسخره كوچك بزرگ نما چيزي مي نويسد؟!انگار من و امثال من موضوعيتي نداريم جز اينكه ابزار باشيم ولو مفيد!من از اين نقش اجتماعي نخ نما دلگيرم.

دوست دارم فقط خود باشم خودم. مثل علف هاي كوچك كويري كه هيچ وقت كسي يادي از آنها نمي كند.اما حس مي كنم باز بيش از من هستند.لااقل خودشانند 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 21:32  توسط سحر  | 

 

چون خود را  به دست آوردي خوش ميرو!

اگر كسي ديگر رايابي دست به گردن او درآور!

واگر كسي ديگر را نيابي دست به گردن خويش درآور

.......

تكليف ما چيست؟اين ميانه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 22:28  توسط سحر  | 

 

 



وقتي روي يكي از تخت هاي اورژانس  بيمارستان رازي اهواز كه تميز تر از بقيه بود دراز كشيدم و پرستار پرده هاي چرك دور تخت را كشيد حس كردم صداهاي پشت اين پرده شبيه همان صداهايي است كه در فيلم هاي جنگي و بيمارستان هاي مخروبه زير بمب و گلوله شنيده ام.مردي  مدام خانم دكتري را صدا مي زد كه هم سن و سال من بود و وقتي در مقابل تجويز آمپول ديكلوفناك مقاومت كردم كه از رده خارج است  متعجب نگاهم كرد!

دكتر جوان آمد و با ترس سرش داد زد مواد مصرف كرده اي؟ بقيه موادي مصرف نكرده اند و حالشان از تو وخيم تر است اما مرد مدام داد مي زد دارم مي ميرم.

من چند دقيقه اي دراز كشيدم و صداها را گوش دادم بعد پرستار آمد و خواست سرم را وصل كند گفتم بد رگم!رگ اصلي را سخت پيدا مي كني اما بي توجه به حرفم مويرگي را انتخاب كرد و سوزن را چندين بار فرو برد و بيرون آورد.چند قطره از خون روي تخت ريخت جاي سوزن كمي باد كرده بود نمي ترسيدم اما نگاه مرد عربي كه از لاي پرده زل زده بود بهم حالم را بدتر مي كرد......بعد از ۲۰ دقيقه اي كه سرم كوچك تمام شد و چند بار بلند داد زدم تا پرستار سوزن را از رگم بيرون بكشد. تازه متوجه شدم لكه هايي كه روي تخت  است لكه هاي خون است مثل خون خودم كه حالا خشك شده بود و به لكه اي كوچك تبديل شده بود.

صداهاي پشت پرده كمتر نمي شد با آنكه حدود يك نيمه شب بود .انگار جنگ هنوز مانده در اهواز....هر چند كارون زيبا است و آرام ....رود بزرگي كه كنار بيمارستان دراز كشيده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:59  توسط سحر  | 

مي دانم تو پاداشي هستي

براي سالهاي رنج و عذاب من

براي اينكه هرگز دل

به لذات حقير مادي نبستم

براي آن كه هيچگاه به عاشقي نگفتم:

‹تو تنها عشق مني›

و براي اينكه بدي ديدم و بخشيدم

تو فرشته جاوداني من خواهي بود

آنا آخماتووا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:59  توسط سحر  | 

 

 

 

سكوت و گمنامي مي خواهم

فراموشم كن تا فراموشت كنم

شايد زندگي خاتمه يابد 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:16  توسط سحر  |