تبليغاتX
تلگراف

تلگراف

about everything and nothing

 

ديروز مسافركشي كردم.كار عجيب و غريبي نبود اما بي اندازه برايم هيجان انگيز بود.وقتي مي خواستم از مسافر ها پول بگيرم خنده ام مي گرفت اما سعي مي كردم نقشم را خوب بازي كنم.

 مدام  وسوسه مي شدم به يك نفر از مسافر ها بگويم خبرنگارم و دلم  مي خواهد مسافر كشي را تجربه كنم.اما مردد بودم یا شاید دلم نمی آمد بازی را خراب کنم.

وقتي جلوي پای دو پسر جوان ترمز كردم  هر دو گيج و مبهوت نگاهم كردند انگار تابلو بود اين كاره نيستم! بعد سوار شدند و مدام هم پچ پچ مي كردند.موقع کرایه دادن هم با تردید پرسیدند  جسارتاْ کرایه چقدر می شود .من هم با خونسردی گفتم ۵۰۰ تومان !!وقتی پیاده شدند . چند ثانیه ای بلند خندیدم..مثل دیوانه ها!خوشحال بودم که نقشم را خوب بازی کرده بودم.

چند زن را هم سوار كردم موقع كرايه دادن كلي قربان صدقه ام رفتند انگار خيلي از اين كار من خوششان آمده بود.

 ولی من فقط هیجان زده شده بودم انگار کار مهمی انجام داده ام !!؟ فقط به این خاطر که مسافر کشی در ذهن همه حتی خودم  هنوز هم مردانه تلقی می شود. با اینهمه مسافرکش زن!کلیشه ها می شکنند بالاخره!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:47  توسط سحر  | 

 

 

چرا؟هنوز هم اشکی هست برای هیچ برای پوچ برای آنچه مرده برای آنچه حقیقت نداشته یا اگر داشته

با واقعیت مغایر بوده؟!چرا من آرام این گوشه از دنیا ایستاده ام و منتظر هیچ واقعه ای نیستم ایستاده ام

تا زندگی از برابرم بگذرد ...شاید نگاهی یا نیم نگاهی نثارم کند.من پشت این نقابهای خندان کینه و

تعصب می بینم.وسوسه هایی می بینم که ارضاء شان نا ممکن است.برای همین چیزها اشک در

چشمم حلقه می زند برای این چیزها که هستند اما مطمئنم حقیقت ندارند.مثل کلماتی که سالها قبل

نوشته شده اند و حالا شده اند خاطره...شده اند توهم تخیلی که باور کردنش سخت است خیلی

اما دوست داشتنش راحت است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:11  توسط سحر  | 

 

در دنياي هر كسي اسم هايي  ممنوعه اند ...به ذهن يا قلب خطور مي كنند اما انزجار آفرين اند.گاه حتي جستجو مي شوند با آنكه نفرت يا دلخوري را به ياد مي آورند.

من دلم مي خواهد اين اسم ها را فراموش كنم.دلم مي خواهد دنياي اطراف من جوري تغيير كند تا بتوانم همه نام ها همه كلمات را دوست داشته باشم.از ياددآوري هيچ چيز پنجه هاي خشك و لرزانم دنبال حنجره اي نگردد... دوست دارم در يك چشم به هم زدن جاي ديگري از اين دنيا باشم  و نسيان گرفته باشم...حتي اگر تنهام احساسش نكنم... يا حتي اگر خوشحالم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:54  توسط سحر  | 

 

 

عروسانه می بارد از آسمان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:49  توسط سحر  | 

 

من هيچ چيز و هيچ كس را

ديگر

در اين زمانه دوست ندارم

انگار اين روزگار دوست ندارد من و تو را

يك روز

خوشحال وبي ملال ببيند

زيرا هر چيز و هر كسي را

كه دوست تر بداري

حتي اگر كه يك نخ سيگار

يا زهرمار باشد

از تو دريغ مي كند.....

.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 19:54  توسط سحر  | 

شانه بالا انداخت وقتي گفتم نه!! درخواستش هم بي معناست مثل نگاه اش....هر چقدر مي خواهد مي تواند به هيچ چشم بدوزد،من از خير معناي هر چيزي گذشته ام
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 22:34  توسط سحر  | 

یادم رفته انگار این را یادداوری کنم  آدرس قدیمی وبلاگ ام در بلاگ اسپات این بود: http://saharafazeli.blogspot.com

به توصيه دوستانم به اينجا نقل مكان كردم...شايد كه اينجا بودن!!را طاقت بياورم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 22:7  توسط سحر  | 

گاهی وقتی یادم می افتد که چقدر همه چیز عجیب و غریب است و من از وقایع این زندگی هیچ نمی فهمم به جای اینکه تعجب کنم یا حیرت زده شوم به این نتیجه می رسم که خسته ام از این جابه جایی در فضایی که پر از مانع است منی که مجبورم برای حرکت در شهر سوار ماشین شوم یا انرژی مصرف کنم نیستم من کس دیگری ام ادم هایی که دوروبرم راه می روند  وگاه چشممان به هم می افتد یا با هم حرف می زنیم واقعی نیستند.انگار چیز دیگری پشت همه این تصاویر است که من نمی فهمم چیست!از این هم تعجب نمی کنم حیرت زده هم نمی شوم.همه چیزمثل فیلم های صامت یا عکس های سیاه و سفیدند چیزهایی که هستند اما برای عینی و واقعی بودن چیزهایی کم دارند ....چیزهایی!

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 21:59  توسط سحر  |