ديروز مسافركشي كردم.كار عجيب و غريبي نبود اما بي اندازه برايم هيجان انگيز بود.وقتي مي خواستم از مسافر ها پول بگيرم خنده ام مي گرفت اما سعي مي كردم نقشم را خوب بازي كنم.
مدام وسوسه مي شدم به يك نفر از مسافر ها بگويم خبرنگارم و دلم مي خواهد مسافر كشي را تجربه كنم.اما مردد بودم یا شاید دلم نمی آمد بازی را خراب کنم.
وقتي جلوي پای دو پسر جوان ترمز كردم هر دو گيج و مبهوت نگاهم كردند انگار تابلو بود اين كاره نيستم! بعد سوار شدند و مدام هم پچ پچ مي كردند.موقع کرایه دادن هم با تردید پرسیدند جسارتاْ کرایه چقدر می شود .من هم با خونسردی گفتم ۵۰۰ تومان !!وقتی پیاده شدند . چند ثانیه ای بلند خندیدم..مثل دیوانه ها!خوشحال بودم که نقشم را خوب بازی کرده بودم.
چند زن را هم سوار كردم موقع كرايه دادن كلي قربان صدقه ام رفتند انگار خيلي از اين كار من خوششان آمده بود.
ولی من فقط هیجان زده شده بودم انگار کار مهمی انجام داده ام !!؟ فقط به این خاطر که مسافر کشی در ذهن همه حتی خودم هنوز هم مردانه تلقی می شود. با اینهمه مسافرکش زن!کلیشه ها می شکنند بالاخره!
