تبليغاتX
تلگراف

تلگراف

about everything and nothing

 

از آن روزهايي است امروز كه دوست ندارم كنج اتاقم و نواي موسيقي بينظيرم را ترك كنم براي رفتن به روزنامه!

اين روزها احتياج دارم بيشتر اوقاتم مال خودم باشد گوشه اي بخزم و به تخيلات عجيب و غريبم عمل كنم.زندگي بد جور اين فرصت ها را مي دزد از آدم.من به اندازه عمر نوح براي خودم فقط خودم !وقت لازم دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:15  توسط سحر  | 

 

تو آنجا بودي

دور از دسترس من

دور از خودت

تو آنجا بودي

در جايي كه نه آنجا بود

نه اينجا

بيژن جلالي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:4  توسط سحر  | 

 

امروز عيادت حبيب كاشاني خيلي چيزها را فهميدم...مثل اينكه رابطه فوتبال و سياست چقدر قوي است و من همانقدر از سياست بيزارم كه از فوتبال.

نمي دانم شايد حضور در مراسم ۲۴ آوريل ارمني ها به بهانه نژاد كشي ترك ها اين دلزدگي را بيشتر كرده....

يادم باشد از تفاوت زياد ارمني ها و يهودي ها بنويسم....

اين روزها پراكنده و سرحالم خسته ام اما نه آنقدر كه بخواهم از موسيقي بي نظيري كه تازه كشفش كرده ام وازهستي گل هاي باغچه كوچكمان كه زود تمام مي شود خوشحال نباشم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط سحر  | 

 

ديروز با آنكه اوقات شلوغي داشتم اما فراموش نكردم كه روز شورا هاست .حالا كه از بد حادثه اين حوزه خبري من است .مجبورم چند كلمه اي درباره اش بنويسم ...مجبور نيستم اما اين حق را دارم!ندارم؟!!

من ازحضور در  اين شوراي شهر چندان خشنود نيستم بي تحرك و مرده است.به قول هادي ساعي ما خبر نگارها تا در محل ويژه مستقر مي شويم ‹يادمان مي افتد گرسنه ايم ›با هم حرف مي زنيم خوراكي مي خوريم...انگار در حال تماشاي يك نمايش ايم.من خميازه مي كشم تا شايد يكي حرفي بزند و كسي جواب دندان شكني بدهد !!كه البته به ندرت اين اتفاق مي افتد با اين اوصاف من دو نفر در شوراي شهر تهران را بد جور دوست دارم.۱:حسن بيادي ۲:عباس شيباني

دليلش را حدس بزنيد!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:40  توسط سحر  | 

 

امروز براي اولين بار مراسم مذهبي يهوديان در كنيسه را ديدم.يك كنيسه ۴۵ ساله در يوسف آباد كه از داخل كوچه كسي نمي توانست حدس بزند ؛كنيسه است.

 كنيسه ها معماري خاصي ندارند به خاطر فشار هاي حكومتي در مقاطعي از تاريخ.فضاي داخل كنيسه هم تلفيقي از مسجد و كليسا است.

نقوش اسليمي با خط عبري و صندلي هايي كه به رديف چيده شده بودند حتي بالكني كه محل عبادت زنان بود و كاملا از طبقه پايين جدا شده بود.اين يكي خيلي شبيه مسجد بود.بعضي از مردها كفش هايشان را در آورده بودند اما اكثريت با كفش وارد كنيسه شده بودند.مردهاي يهودي هنگام نماز لباس خاصي دارند بر عكس زنانشان.آنها كلاه كوچكي بر سر مي گذارند و پازچه اي سفيد رنگ را به شكل شنل روي دوش مي اندازند.

يهودي هاي ايران  آدم هاي عجيب و غريبي نيستند...اما نمي دانم چرا دلم به حالشان مي سوزد.چشم وابروي مشكي و نگاه خشن اشان نشان مي دهد كه از نژاد سامي اند اما اگر همه آنها را در جايي به جز كنيسه مي ديدم نمي توانستم بفهمم يهودي اند. نمي دانم  دقيقا چه فرقي اما با مسيحي ها متفاوت اند  و البته با مسلمان ها با اينكه ايراني اند.

رفتارشان خوب بود و...محافظه كارانه و خلاصه من از حضورم در آنجا كلي ذوق كردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:1  توسط سحر  | 

 

آن‌چه به آب‌هاى جهان مربوط است

                                   به من هم ؛

 

 آن‌چه به درياها

به قطره‌هاى گمشده باران مربوط است                                                                                   

                                   به من هم؛

 

 

 آن‌چه به اشك‌هاى تو مربوط است

 آن‌چه به انسان، به گياه، به دشت‌ها و تنهايى

 به قمقمه‌هاى كوچكى كه غربت ما را

 به شهرها مى رساند

                      به من هم مربوط است.‎

 

آن‌چه به تشنگى، زخم آدمى

 به گمشدن‌هاى در بيابان و اين جهان مربوط است

                     به من هم مربوط است.

 

 

 

ربط آب و من

               ربط باد و گياه

                 ربط خداوند و آدمى است.

 

 من به آب مربوطم

 به چراغ، چارراه

به تو، گريه، هراس؛

به گنجشك‌هاى گم شده

به تو دير به خانه مى‌رسى يا نمىرسى

 من به من، به تو، به تن، وطن مربوطم

         اين‌جا

                 تنها جايى است

         كه به هيچ‌كس مربوط نيست.

               

ه. مسیح

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:11  توسط سحر  | 

 

 

بعد از ظهرهاي روشن بهار دلم مي خواهد جاي ديگري باشم.جايي دور از اينجا كه هستم.تنهام و مي دانم اگر غير از اين بود باز هم تنها بودم.چيزي نيست تا به خاطر نداشتنش حسرت بخورم.به جز اينكه نمي دانم چه چيز كم دارم.چه چيز اين عصر هاي دل انگيز را برايم بي معني كرده با آنكه مي بينم و می دانم زيبا هستند....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:33  توسط سحر  | 

 

 

با مدعي نگوييد اسرار عشق و مستي

تا بي خبر بميرد ازدرد خودپرستي

تمام امروز در ذهنم كلمات اين بيت را جستجو مي كردم...تصميمي داشتم اما منصرف شدم از آن تمام دليلش در همين بيت خلاصه شده...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:13  توسط سحر  | 

 

ديروز سوار اتوبوسي شدم كه راننده اش زن بود.اتوبوس هاي  بي آر تي كه در يك مسير مشخص در شهر تردد مي كنند.گفتم چه كاره ام و شماره اش را گرفتم براي گزارشي از زندگي او و اندك رانندگان اتوبوس راني تهران...مدام سفارش مي كرد در حمايت از زنان بنويسم....

اما من اين روزها به اين فكر مي كنم چه كسي براي من !!در اين دنياي مسخره كوچك بزرگ نما چيزي مي نويسد؟!انگار من و امثال من موضوعيتي نداريم جز اينكه ابزار باشيم ولو مفيد!من از اين نقش اجتماعي نخ نما دلگيرم.

دوست دارم فقط خود باشم خودم. مثل علف هاي كوچك كويري كه هيچ وقت كسي يادي از آنها نمي كند.اما حس مي كنم باز بيش از من هستند.لااقل خودشانند 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 21:32  توسط سحر  | 

 

چون خود را  به دست آوردي خوش ميرو!

اگر كسي ديگر رايابي دست به گردن او درآور!

واگر كسي ديگر را نيابي دست به گردن خويش درآور

.......

تكليف ما چيست؟اين ميانه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 22:28  توسط سحر  | 

 

 



وقتي روي يكي از تخت هاي اورژانس  بيمارستان رازي اهواز كه تميز تر از بقيه بود دراز كشيدم و پرستار پرده هاي چرك دور تخت را كشيد حس كردم صداهاي پشت اين پرده شبيه همان صداهايي است كه در فيلم هاي جنگي و بيمارستان هاي مخروبه زير بمب و گلوله شنيده ام.مردي  مدام خانم دكتري را صدا مي زد كه هم سن و سال من بود و وقتي در مقابل تجويز آمپول ديكلوفناك مقاومت كردم كه از رده خارج است  متعجب نگاهم كرد!

دكتر جوان آمد و با ترس سرش داد زد مواد مصرف كرده اي؟ بقيه موادي مصرف نكرده اند و حالشان از تو وخيم تر است اما مرد مدام داد مي زد دارم مي ميرم.

من چند دقيقه اي دراز كشيدم و صداها را گوش دادم بعد پرستار آمد و خواست سرم را وصل كند گفتم بد رگم!رگ اصلي را سخت پيدا مي كني اما بي توجه به حرفم مويرگي را انتخاب كرد و سوزن را چندين بار فرو برد و بيرون آورد.چند قطره از خون روي تخت ريخت جاي سوزن كمي باد كرده بود نمي ترسيدم اما نگاه مرد عربي كه از لاي پرده زل زده بود بهم حالم را بدتر مي كرد......بعد از ۲۰ دقيقه اي كه سرم كوچك تمام شد و چند بار بلند داد زدم تا پرستار سوزن را از رگم بيرون بكشد. تازه متوجه شدم لكه هايي كه روي تخت  است لكه هاي خون است مثل خون خودم كه حالا خشك شده بود و به لكه اي كوچك تبديل شده بود.

صداهاي پشت پرده كمتر نمي شد با آنكه حدود يك نيمه شب بود .انگار جنگ هنوز مانده در اهواز....هر چند كارون زيبا است و آرام ....رود بزرگي كه كنار بيمارستان دراز كشيده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:59  توسط سحر  | 

مي دانم تو پاداشي هستي

براي سالهاي رنج و عذاب من

براي اينكه هرگز دل

به لذات حقير مادي نبستم

براي آن كه هيچگاه به عاشقي نگفتم:

‹تو تنها عشق مني›

و براي اينكه بدي ديدم و بخشيدم

تو فرشته جاوداني من خواهي بود

آنا آخماتووا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:59  توسط سحر  | 

 

 

 

سكوت و گمنامي مي خواهم

فراموشم كن تا فراموشت كنم

شايد زندگي خاتمه يابد 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:16  توسط سحر  | 

 

 

اين روزها به خيلي چيزها فكر مي كنم ...چيزهاي پراكنده كه در كنار هم بي معني اند ولي به طور مجزا

لازم است يك عمر درباره اشان فكر كنم  .بدون خستگي ،فكر كنم  ونتيجه بگيرم!! اما خسته ام خيلي زياد.

اين لحظه به اين فكر مي كنم كه پول مهم است يا عزت نفس؟ چرا من در اين سن و سال هنوز در مورد اين دو مقوله موضع مشخصي ندارم پر از وسوسه پولم اما حس ديگري مدام مانعم مي شود.

من از اين وسوسه ها حوصله ام سر رفته... مي ترسم روزي برسد كه بي عشق بنويسم مثل بعضي روزها كه از همه چيز اين دنيا اين كشور اين شهر اين مطبوعات اين روزنامه حالم بهم مي خورد.حتي از پول و هر چيز خوب ديگري كه در اين دنيا سراغ دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:21  توسط سحر  | 

 

 

برف !برف! من كه تو را دارم

چرا دلتنگ زمينم؟

ابر! ابر!

من كه با تو مي بارم

چرا بي قرار خورشيدم؟

طوفان! طوفان!

من كه طوفانم چرا بي تاب

سكوت ميان دو درختم كه دست هم را گرفتند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:52  توسط سحر  |